تبليغاتX
دست ها... دست ها

دست ها... دست ها
تاملاتی بی واسطه درباره تولد، زیستن و مرگ...

پارسا شکیبا

این جا قرار است بی واسطه- شاید هم بی دلیل- کمی درباره تولد، زیستن و مرگ فکر شود.. در فاصله این هر سه، انگار فقط دستها- فقط دستها- هستند که همه چیز را در خود دارند... همین
mardommiras@yahoo.com

» مرداد 1387
» تیر 1387
» خرداد 1387
» تولد
» زیستن
» مرگ

» زیستن - 6
» مرگ - 5
» زیستن - 5
» تولد- 4
» زیستن - 4
» تولد - 3
» مرگ - 4
» زیستن - 3
» مرگ - 3
» زیستن- 2

زیستن - 6 پنجشنبه هفدهم مرداد 1387

پرسش از معنای زندگی: ۳- زیستن/ زندگی...

... به نظر نيچه مفهوم متعالي و جهان حقيقي به اين جهت اختراع و جعل شده است تا تنها جهاني را كه هستي دارد، از ارزش محروم كند، تا براي واقعيت اين جهاني (زميني) هيچ هدف و وظيفه اي باقي نماند. آنچه اصيل است زندگي است. همه چيز بايد در خدمت زندگي باشد و هر آنچه ضد زندگي است حتي اگر حقيقت باشد زشت و ناروا است. اما زندگي چيست؟آيا منظور نيچه زيستن به هر قيمتي است؟ آيا با پستي و زبوني سعي در ادامه حيات دادن مورد نظر اوست؟ اگر اينگونه بود سخن از انحطاط و تعالي كه به كرات به آن اشاره مي كند بي معنا مي بود. زندگي اصل و اساس است، اما زندگي منحط ارزش زيستن ندارد...

بايد از انحطاط رهيد و جهان را به گونه اي ديد كه قابل زيستن باشد. زيستني در كمال نشاط و در اوج كمال و اين امر هنگامي ميسر خواهد بود كه زندگي اساس و پايه هر ارزشي باشد و ملاك و ميزان ارزشها گردد و نه بالعكس. هنگامي كه عقل و اخلاق به تعريف زندگي و تعيين ملاك و ميزان براي آن بپردازند، زندگي مي پژمرد و نفي مي شود و جهان غيرقابل تحمل مي گردد. زيرا عقل از دريافت حقيقت زندگي كه عين سيلان و بالندگي است ناتوان است، چرا كه به آنچه مي انديشد ثبات مي بخشد و اين يعني نفي زندگي. بر اخلاق نيز كه مبتني بر عقل است همين حكم صادق است.به نظر نيچه به جاي آنكه زندگي در خدمت عقل باشد بايد عقل در خدمت زندگي قرار گيرد و زندگي يعني فزوني و شور و شعف و سرمستي و از خودبيخودي و آنگاه در پرتو اين شور و نشاط و بيخودي، به روزمرگي سامان دادن...

سقراط به هنگام مردن گفت: زيستن يعني زماني دراز بيمار بودن. سقراط فلسفه را مشق مرگ مي دانست. زندگي بخودي خود سخت و دهشت زاست، فراز و نشيب،انحطاط و بالندگي ذاتي زندگي است. مهم نگاه انسان است به زندگي. با نوع نگاهي كه به جهان مي افكنيم يا آن را قابل تحمل و ارزشمند براي زندگي مي يابيم، يا غير قابل تحمل و بي روح و سرد وبي ارزش مي بينيم...آنچه زندگي را ممكن و قابل تحمل مي سازد نگاه زيباشناسانه به جهان است. اگر جهان را از منظر زيباشناسي بنگريم، زيباست و قابل زيستن و زندگي با همه رنجها و مشقت هايش تنها در اين صورت قابل تحمل خواهد بود...


مرگ - 5 پنجشنبه هفدهم مرداد 1387

مرگ روزمره - ۱

... تجربه مرگ از درون زندگی روزمره ما به بیرون پرت شده است. ما دیگر مردگان را نمی‌بینیم، گورستان‌ها، محل‌های شستن اجساد (غسال‌خانه‌ها) و سردخانه‌ها از جلوی چشمان ما دور شده‌اند. در واقع، ما مردگان واقعی را نمی‌بینیم بلكه آن چیزی كه می‌بینیم، بازنمایی مردگان در تصاویر تلویزیونی است... به دلیل پیشرفت‌های بشری در حوزه پزشكی و نیز رشد فرآیندهای متمدن شدن، مردگان از واقعیت به «تصویر» تبدیل شده‌اند. كمتر اتفاق می‌افتد كه جسدی را دیده باشیم. مردگان طی یك فرآیند شبه بوروكراتیك، سریعا از مناظر عمومی جمع‌آوری می‌شوند و به دورترین مناطق بیرون از شهر برده شده و توسط كارگرانی حرفه‌ای و مخصوص، آماده خاكسپاری شده و به گونه‌ای پوشیده دفن می‌شوند. والدین تا می‌توانند كودكان را از گفتن واژه «مرگ» برحذر می‌دارند، آنها را به مراسم خاكسپاری نمی‌برند و به بهانه تاثیرات بد روانی از كنار مردگان دورشان می‌كنند...
اما در گذشته، مرگ به گونه‌ای تجسدیافته و ملموس در زندگی‌ روزمره افراد حضور داشته است. گورستان‌ها نه مكان‌هایی دور افتاده از شهر بلكه مكان‌هایی درون شهر بودند و افراد می‌توانستند اجساد را تجربه كنند. از سویی دیگر، در قرون گذشته، انسان‌ها امكانات ناچیزی برای تسكین دردهای خود داشتند و فرآیند بیماری‌های آنها تا مردن به وسیله داروهای تسكین‌بخش یا اتاق‌های پنهان در بیمارستان‌ها غیب نمی‌شد. افراد در میان اقوام و نزدیكان خود درد و رنج پیش از مرگ را تحمل می‌كردند و همه شاهد دردهای آنها بودند...

                                                                              امین بزرگیان


زیستن - 5 پنجشنبه هفدهم مرداد 1387

زندگی روزمره ...

... زندگی‌ روزمره موضوع مناسبی برای فلسفه است زیرا فلسفه را از موضوعات سنتی به سمت رویدادهای تكراری و اینكه هستی اجتماعی اشخاص چگونه تولید می‌شود، هدایت می‌كند...

وظیفه دانش‌پژوهان زندگی‌ روزمره، یافتن انتقادی نوعی الگوی معنادار در زندگی‌ روزمره اشخاص نوعی است؛ یعنی در فعالیت‌های تكراری، در اشیایی كه می‌خرند و مورد استفاده قرار می‌دهند، در اخباری كه می‌خوانند، آگهی‌هایی كه می‌شنوند و می‌بینند و ...

                                                                                                           هانری لافور


تولد- 4 دوشنبه چهاردهم مرداد 1387

عریانی روح در برابر راز تولد...

 

... چند باری- بیش تر از چند بار البته- در این روزها قصد کردم به نوشتن چیزی و گفتن حرفی در باب این معجزه، درباره این جادو، در باب این راز- راز تولد- که بی واسطه و عیان- دارد در پیش چشمانم اتفاق می افتد و هر آن هم سایه اش بر سر زندگیم  و زیستنم گسترده تر... اما هر چه را که نوشتم و نوشته ام، در پای این حیرت مجسم، این حس بی بیان و بیکران که تا به حال- به آنی حتی- نداشته امش، قربانی شد و پاره شد یا پاک شد... دارم به وضوح می بینم همان حسی که انگیزه اصلی راه انداختن این فضای مجازی شده، عملاً امکانی را برای فهم و درک عقلانی این راز- راز تولد- برایم فراهم نمی کند...

... راستش با نگاه کردن به معصومیت جاریِ این چشم های هوشیار و بیدار، در حیرانی این اندام ظریفِ پر از شور و غوغا، و در درک زیبایی این روح آرامِ تازه رسیده، حرفی برای آدمی که - ذره ای حتی- بخواهد با عقل و درایت زمینی اش با این معجزه روبه رو شود، باقی نمی ماند...

... این است که دارم می گذرم از این اصرار بیهوده و بی دلیل بر ضرورت فهم عقلانی این راز... دارم سعی می کنم بی دریغ دلم و روحم را بگشایم بر بیکرانگی این معجزه، که چیزی نمانده همه دل و روحم را برای همیشه در خود بگیرد... و بگذارم که کار خود را بکند و مرا و روحم و دلم را شتابان و عاجل، بکشد به سویی که شهود و اشراق شخصی ام مجال می دهد...

... از همین است که دارم رها می کنم خودم را در «همان وهم انگیزی و رازورزی و جذابیت و بیکرانگی» که ابتدای راه اندازی این فضا نوشتم...  حس غریب و وجدآور و سکرانگیزی است که می خواهم در آن غرقه باشم؛ تا روزگار، که چه قدر مجالم بدهد...

 


زیستن - 4 دوشنبه دهم تیر 1387

حیات/ طبیعت...

... نوع تلقی آدمیان از طبیعت نمی گذارد آنان جایگاه خویش را در جهان هستی به درستی بازشناسند. این مانع توهمی است که آنها درباره ی طبیعت دارند؛ این توهم حوزه ای را برمی سازد که از قرار معلوم ارزشی بسیار بسیار والاتر از «فرهنگ» یا «جامعه» دارد. این دیدگاه نظم ازلی-ابدی «طبیعت» را با لحنی آمیخته به تکریم و تعظیم «طبیعت» را در تقابل با بی نظمی و بی ثباتی عالم بشری پیش چشم می آورد...هواداران این دیدگاه چنان می نمایند که هرکاری که از مام «طبیعت» سرمی زند، یعنی همه ی رخدادهایی که «طبیعی» می خوانیم، بی بروبرگرد برای نوع بشر نیک و سودمند است...

خیلی وقت ها به آسانی از یاد می بریم که مفهوم «طبیعت» اکنون مترادف است با آنچه کیهان شناسان فرگشت یا تکامل تدریجی کائنات قلمداد می کنند که بی هیچ غایت و هدفی انبساط می یابد، خورشیدها و کهکشان های بی شمار می زاید و نابود می سازد و (ایضا مترادف است) با «سیاه چاله ها»یی که نور را در کام خود فرو می برند؛ فرقی نمی کند: این همه را به "نظم" تعبیر کنیم یا به مثابه ی «تصادف» و «درهم ریختگی» توصیف کنیم، سرآخر چیزی واحد به ذهن خطور می کند...

«طبیعت» هیچ قصد و نیتی ندارد؛ هیچ هدف و غایتی نمی شناسد؛ طبیعت به کلی بی هدف است. یگانه مخلوقاتی که در این عالم می توانند هدفی برای خود دست و پا کنند، معنایی بیافرینند و به امور جهان معنا بخشند، آدمیان اند و بس. با این همه، برای بسیاری از افراد بشر حتی تصور این هم تحمل ناپذیر است که بار تصمیم گیری درباره ی اهدافی که بشریت باید دنبال کند بر دوش خود ایشان است...

این دسته از افراد، پیوسته در پی کسی می گردند که این بار را از دوش ایشان بردارد و پیش روی شان قوانین از پیش مقرر بگذارد که راه و رسم درست زندگی را به ایشان نشان دهد و برای شان هدف هایی دست و پا کند که به زندگی شان ارزش زیستن بخشد... این طرز تلقی از طبیعت به روشنی نشان می دهد چگونه هواداران این دیدگاه (اینکه هرچه طبیعی ست، نیک و سودمند و خوب است) گاه تصمیم گیری هایی را که تنها از ابنای بشر برمی آید و مسئولیتی را که آنها باید بپذیرند به چهره ای خیالی احاله می کنند، یعنی به مام «طبیعت»...

اشتیاق آدمیان به جاودانگی همواره در ایشان این پندار بی پایه را پدید می آورد که برای نمادهایی چون «طبیعت» به مثابه ی وجودی برکنار از هرگونه دگرگونی ارزشی قائل شوند که یک صدم آن را به نفس خویش، به توسعه و تکامل حیات جمعی خویش و به دامنه و الگوهای متغیر تسلط بر «طبیعت»، «جامعه» و «نفس» خویش نمی دهند...

                                                         نوربرت الیاس/ تنهایی دم مرگ


تولد - 3 یکشنبه نهم تیر 1387

تولد/ آفرینش...

... آفرینش در مذهب به شیوه ی خالص ربط دادن جمادی و نامی و حیوان و انسان به خدا دلالت می کند. جملگی مؤمنان به خدا بر این اند که هر چه وجود دارد متکی بر ذات خداست و پرستش وی لازمه ی سعادت والاست. با این حال، مؤمنانی که لفظ «آفرینش» به کار می برند، می خواهند از برتری خدا و استقلال آدمیان دفاع کنند...

آدمیان، آزاد در پیشگاه خدا، در نهایت در برابر وی مسئول اند. معتقدان به «آفرینش» اتفاق نظر ندارند که منظور از آن دقیقاً چیست، گواینکه غرض از این لفظ تبیین این عقیده است که خدا هرگز با آفرینش خود و خاصه با آدمیان همتا نیست. صریح ترین جلوه ی این نظر شکل «خلق از عدم» به خود می گیرد و چنین نیتی خداپرستان (لاهوتی) را از وحدت گرایان یا وحدت وجودیان مذهبی متمایز می سازد. به این ترتیب، خداپرستان این نکته را مؤکد می کنند که خدا فراتر از آفرینش است و در آن حالیت دارد...

نزد متفکر هندی و یونانی دوران باستان، مفهوم آفرینش از عدم غیر قابل تصور است. با این حال آنچه بر تار تفکر خداپرستان یهود و مسیحی و مسلمان زخمه می زند و تخیل آنها را تسخیر می کند، در دو باب نخست سفر پیدایش (Genesis) جلوه یافته است. «در ابتدا خدا آسمانها و زمین را آفرید. وزمین تهی و بایر بود؛ و تاریکی بر روی لجه و روح خدا سطح آبها را فرو گرفت. و خدا گفت روشنایی بشود و روشنایی شد. و خدا روشنایی را دید که نیکوست» (سفر پیدایش 4 ـ 1/ 1). تصویری که در این باب نخست عیان می شود، تصویری است از خدای آفریننده ای که مسئول جمله آفریدگان است...

آنچه در این تصور بیشتر عیان می شود، این عبارت است: «و خدا آدم را به صورت خویش آفرید، به صورت خویش آفرید آدم را؛ نر و ماده آفرید ایشان را ... و خدا به هر چه آفریده بود نظر کرد و، آنک، بسیار نیکو بود» (سفر پیدایش 31 و 27/ 1. نیز بنگرید به سفر آفرینش 2؛ کتاب ارمیای نبی 5/27، 35/31؛ و کتاب اشعیای نبی 31 ـ 12/40). عبارت آفرینش از عدم از عبارات مذکور در کتاب مقدس نیست ( گواینکه در مکابیان [جزو کتب غیر قانونیه اسفار مجعول Apocrypha] آمده است)...

 تصویر غالب، هر چند نه منحصر به فرد، در شرح مسطور در کتاب مقدس بی هیچ ابهامی آمده است. خدا و جهان همتا نیستند؛ جهان و انسان نیز «وجوه» وجود خدا نیستند. وانگهی خدا در آفریدن انسان به صورت خویش، وی را در دنیایی که در نهایت نیست خدا بر آن حاکم است، آزاد کرده است. هنگامی که انسان آزادانه اختیار می کند که تابع نیت خدا به خاطر وی باشد، به مصلحت الاهی در خودش و در طبیعت پی می برد...

 به این ترتیب در مسلم انگاشتن آفرینش از عدم در خداپرستی یهودی ـ مسیحی ـ اسلامی، آزادی بی کران خدا در خلق کردن و آزادی کرانمند آدمی در آفرینشگر (یا ویرانگر) بودن حفظ می شود. چنین فرضی در برابر این دیدگاه نیز قرار می گیرد که روح آدمی پیش از وجود فعلی به شکلی از اشکال وجود داشته است. این دیدگاه دروازه را برای فنا هم باز می گذارد، چرا که آدمی «از عدم» می آید و به «عدم» باز می گردد...

 

                                                                                                          پیتر برتوچی

 


مرگ - 4 یکشنبه نهم تیر 1387

فقدان معنای تقدیری در زمان و مکان مرگ...

... ما همواره درگير چالش درونی در انتخاب وجهی از هستی، سبك يا سنگين هستيم. وجه سبك هستی از تعلقات، مالكيت يا حس آن، چنبره‏های تقدير و انبوه پرسش‏های بنيادين گريزان است. وجه سبك نيمه مادی دنيا يا دنيای مادی است بی‏آنكه به نيمه ديگر اعتقاد داشته باشند. زندگي در لحظه است؛ درك تمام عيار زمان و مكانی كه در آن قرار داريم. از اين رو گريز از درد و رنج و جذب در جنبه‏های لذت از جمله ويژگيهای اين وجه از هستی تلقي می ‏شود...

حيات لحظه ميان تولد و مرگ است و تمامي رازها در اين لحظه وجود دارد. ازل و ابد در دايره موضوعات زندگي قرار نمی ‏گيرد و روز و شب مواقف شادی های متفاوتند. شايد از اين منظر بتوان حذف مرگ را در انديشه انسان غربی بهتر فهم كرد: عضوی از اعضاء خانواده يا دوستي از ميان دوستان مي‏ميرد و سپس با تشريفات كامل بدون هياهو و جنجال، بی ‏هيچ اندوه ديرپا به خاك سپرده شده و زندگی به سرعت به مدار قبلی باز مي‏گردد...

زمان و مكان مرگ، فاقد معنايي تقديري است، حادثه يا تدريج در توقف حيات مطلقاً بي‏معناست و خاطرات متوفي بخشی از نيروي حياتی وي براي تداوم لذت است. اين چرخه را تنها برخي از روابط عاطفي شديد كه بايد روانپزشك آن را درمان كند دچار اختلال می ‏كند. انسان ساكن بخش سبك هستي، جهان را گورستانی بزرگ می ‏شناسند كه ميلياردها انسان بدون چهره در آن مدفونند و وظيفه خود را برای تداوم اكوسيستم‏های مختلف طبيعی انجام می ‏دهند.

به نظر، بسيار غيرانسانی است، اما پرسش ارزشی در اين مقوله پرسشی خطا است. چرا که معيارهای ارزشی همواره از جنس نسبی بوده‏اند كه يا با زمان يا مكان يا افراد، نسبت خاص خود را برقرار كرده‏اند...

 

                                                                 دکتر محمدجواد غلامرضا کاشی/ زاویه دید


زیستن - 3 یکشنبه نهم تیر 1387

پرسش از معنای زندگی؟: ۲- پرسشی فلسفی...

پرسش از «معناي زندگي» يکي از مهم‌ترين و اساسي‌ترين پرسش‌هاي فلسفي است. مسائل اصلي که در ذيل اين عنوان جاي مي‌گيرند، مشتمل بر پرسش‌هايي‌اند مربوط به اين که آيا زندگي هدف دارد يا نه؟ آيا زندگي ارزشمند است يا نه؟ و آيا انسان‌ها بدون توجه به شرايط وعلايق خاص خود، دليلي براي زندگي دارند يا نه؟ در تلاش براي يافتن پاسخي مناسب به هريک از اين پرسش‌ها،‌ برخي از موضوعات عمده در حيات انسان اهميت فوق‌العاده مي‌يابند، اضطراب، افسردگي،‌ نوميدي، پوچي، مرگ و جاودانگي از آن جمله‌اند. برخي براين باورند که پرسش از معناي زندگي به اين دليل طرح مي‌شود که زندگي انسان به مرگ مي‌انجامد، اينجاست که در پاسخ به پرسش‌هاي اساسي اين بحث، رويکردهاي مختلف اتخاذ مي‌شود. اگر مرگ پايان زندگي قلمداد شود و چيزي به نام سعادت ابدي ناممکن باشد، آنگاه براي زنده بودن احتياجي به دليل نيست. ارزش زندگي و هدف آن نيز بي‌معنا جلوه مي‌کند. اما، پذيرش حيات پس از مرگ و اين که انسان مي‌تواند به رستگاري ابدي نايل گردد، امکان تلاش براي دست يافتن به اين مهم را مهيا مي‌کند و اينجاست که تمامي زندگي انسان، اعمال و رفتار او رنگ و بويي خاص به خود مي‌گيرد. پذيرش موجود ابدي و متعالي که بر زندگي انسان ناظر است و با حکمت و عدالت با وي برخورد مي‌کند، نگراني انسان از بي‌معنايي رفتار و اهداف خود را کاهش مي‌هد...

                                                                                   دکتر رضا اکبري


مرگ - 3 سه شنبه چهارم تیر 1387

نامیرایی و مرگ...

... گلادیاتور‌ها هنگامی که قدم‌رو وارد گود می‌شدند، سزار را با این کلمات سلام می‌دادند: «آنان که رهسپار مرگ‌اند به تو سلام می‌دهند.» بی‌شک برخی از سزار‌ها خود را هم‌چون خدایان واقعا نا‌میرا می‌پنداشتند. به هر حال، مناسب‌تر و در‌خور‌تر می‌بود اگر گلادیاتور‌ها چنین فریاد می‌زدند: «آنان که رهسپار مرگ‌اند بر آنکه رهسپار مرگ است سلام می‌دهند.» اما در جامعه‌ای که اصلا گفتن ِ‌ چنین سخنی ممکن باشد، احتمالا دیگر نه گلادیاتور‌ی در میان خواهد بود و نه سزار‌ی...

                                                                                            نوربرت الیاس/ تنهایی دم مرگ


زیستن- 2 شنبه یکم تیر 1387

پرسش از معنای زندگی: ۱- هدف یا فایده؟

 

 

... گاه مراد از معناى زندگى، هدف زندگى است و گاه مراد از آن، فايده زندگى است و اينها خيلى با هم متفاوتند . نخست، درباره معناى زندگى، به معناى هدف زندگى سخن مى‏گويم . گاه هدف به موجودى كه داراى علم و اراده است، نسبت داده مى‏شود و گاه به موجودى كه داراى علم و اراده نيست. حال ما در ميان موجوداتى كه داراى علم و اراده هستند، توجه خود را به انسان محصور مى‏كنيم . موجود صاحب علم و اراده، در يكايك كارهاى آگاهانه‏اى كه انجام مى‏دهد، رسيدن به چيزى را در نظر دارد كه به آن هدف مى‏گوييم ... به این نوع هدف که درون شخص دارای علم و اراده است به همان دلیل که درون آن شخص است هدف خودبنیاد  می گوییم... یعنی هدفی که بنیادش درخود موجود دارای علم و اراده است...

اگر شما ماترياليست‏يا به تعبيرى، سكولار باشيد، طبعا قائل به اين نيستيد كه زندگى پديدآورنده‏اى دارد كه از علم و اراده برخوردار است؛ در اين صورت نمى‏توان گفت كه زندگى داراى هدف خارجى است . از سوى ديگر، اگر شما الهى باشيد، مى‏توانيد قائل به اين باشيد كه زندگى، سازنده‏اى دارد و آن سازنده داراى علم و اراده است; بنابراين مى‏توان گفت كه آرى؛ اين زندگى داراى معناست ؛ يعنى داراى هدف خارجى است. اما گاهى مراد از معناى زندگى، هدف زندگى نيست ؛ بلكه فايده زندگى است...

هر كسى مى‏تواند از خود بپرسد كه معناى زندگى من چيست . به نظر من درباره معناى زندگى يك انسان خاص نيز بايد ببينيم آيا مراد «هدف» است‏ يا «فایده».در صورت اول، بايد ببينيم چه كسى اين زندگى من را پديد آورده است . آن وقت از او بپرسيم كه تو از اين زندگى كه به من داده‏اى، چه هدفى داشته‏اى؟ به همين ترتيب، اگر سؤال از معناى زندگى من، نه به «هدف زندگی من» بلکه به فایده زندگی مربوط باشد باید ببینیم این زندگی من جزیی ازچه کل بزرگ تری است و ببینیم این زندگی من درآن جزء بزرگ تر چه نقشی ایفا می کند... 

مصطفی ملکیان

 


تولد - 2 جمعه سی و یکم خرداد 1387

براده هایی در باب تولد...

 

·          هر تولد زايش جهانی تازه است

·          تولد يعنی پايان قطعی مُهلت حکم تخليه ی لازم الاجرای قوانين طبيعت برای مستأجرِ تنبل ِخانه ای امن

·          تولد آغاز نيست، مرحله ای از تداوم بازی حقارت بار ولی پر لذتِ مشيّت و تقدير است

·          بعضی ها در بزنگاهی از تاريخ به دنيا می آيند که همينطور الکی پرتاب می شوند در ظرف عسل، بعضی ها هم در کندوی عسل

·          مرگ، تولدِ برعکس به داخل رحم گور است

·          وقتی کسی از درِ اتوبوس تولد وارد زندگی شد، کسی در انتها از در مرگِ آن پياده می شود

·          هيچکس نيست که در لحظه ی مرگ ياد تولد نيفتد

·          در لحظه تولد تکليف آينده بعضی روشن می شود و بعضی تکليف گذشته شان

·          تنها تولد از خود زندگی شيرين تر است

·          بعضی استادانه قادرند تا دم مرگ در لحظه ی تولد بمانند

·          مادر در لحظه تولد بخشی از وجود خود را با رغبت واگذار می کند، فقط برای اينکه در ادامه زندگی انگيزه ای برای نگرانی، دلهره، عذاب و سرگرمی داشته باشد

·          عجيب است، همه وقتی به بلوغ می رسند تازه می فهمند دلشان می خواست جائی بهتر، در زمانی ديگر و از طريق کسانی ديگر متولد شوند

·          اين چه سِرّی است که همه دوست دارند به مبداً تولد نزديک شوند ولی از آن دور می شوند؟

·          اين خيلی بديهی است که بايد متولد شوی تا متولد کنی! اما جالب است که می توانی بميری بازهم تا ابد متولد کنی!

·          همه تا پيش از تولد به راحتی بی عدالتی را تحمل می کنند اما بعد از تولد مجبور می شوند تحمل کنند

·          اگر دوباره متوّلد می شدم بازهم نمی دانستم چه کار کنم!

·          تولد، سرآغاز يک چرت طولانی است، بين خواب بعد از زايش تا لحظه ی بيداری مرگ

·          تولد هيچ احتياجی به مرگ ندارد ولی مرگ به تولد سخت محتاج است

 

حسین پاکدل


مرگ - 2 چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387

مرگ اندیشی... و علوم انسانی

 

مرگ اندیشی پدیده ای نوظهور نیست؛ همان مواجهه همیشگی آدمی است با پایان؛ با میل بسط یافتن در زمان و شاید مکان و توأمان مواجهه ای نامنتظره با احتمال ناممکن بودن آن؛ با تنهایی ناگزیر در تجربه نیستی...

هر آن جایی که آدمی متولد شده و زیسته است، مرگ نیز حضور داشته است؛ و مرگ اندیشی نیز... همواره زندگی و مرگ در کنار هم سر کرده اند و کیفیت زندگی آدمیان با کیفیت مرگ آن ها مرتبط بوده است و هست.پس اگر به کیفیت تولد و زیستن آدمیان می اندیشیم، باید به کیفیت مرگ آنان نیز بیندیشیم...

نگاهی گذرا به سرآغازهای مدرنیته و دوران مدرن به وضوح آشکار خواهد کرد که آن چه بال و پر به تکنیک و فن داد تا جهان مدرن را بسازند چیزی جز اندیشمندانی نبود که می توان آن ها را اهالی علوم انسانی نامید. بنیان جهان مدرن را باید در میان فیلسوفان، جامعه شناسان، ادیبان و نیز هنرمندان جست...

در جهانی که هر روز بیشتر از روز پیش چیزها تغییر می کنند احتمالاً مسایلی در پیش روی ما خواهند بود که تأمل در باب آن ها و سامان دادن آن ها کار اهالی علوم انسانی است. با این اوصاف اگر نیم نگاهی به فردای در پیش مان داشته باشیم و لحظه ای به کیفیت زندگی امروز و مرگ فردایمان بیندیشیم بیشتر از پیش علوم انسانی را به جد خواهیم گرفت که بی راه نیست اگر ادعا کنیم نه زندگی و نه مرگ بی علوم انسانی معنایی نخواهند داشت...

 

                                                                                                                                                      محمد نجفی

تولد- 1 چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387

تولد حقیقی آدمی...

دراسطوره‌ي آفرينش، ابليس را اجازه داده‌اند تا در خاک زراعتی آدم و در دل خام او تردد کند, ومهلتش داده‌اند که تا آخرزمان به تردد خود ادامه دهد. عالم آدميان عالم "امکان" است، نه يک امکان که هزاران، اما همه در دو امکان خير و شر خلاصه و طبقه بندی می شود.

به سخن ديگر، انسان متولد شده از مادر، امکانی بالقوه بيش نيست. بالفعل شدن يکی از "امکانها" تولد حقيقی "انسان" است. ابليس که از آتش آفريده شده اهتمام ورزيده تا در وادی «امکان» راهی را نشان دهد که از آدمی هيمه‌ای قابل اشتعال به چنگ آورد، ودر آن آتش، آرمان يا امکان ديگر آفرينش را که پيدايش انسان تمام و اهورايی و ايجاد جامعه سالم است بسوزاند.

دوامکان متضاد در آدمي، در جدال «هستی دار» شدن هستند، که از آن به «بهشت ودوزخ» يا «خير و شر» می‌توان تعبير نمود. بديهی مي‌نمايد که منظور از «امکان» يا «امکان‌ها» پديده‌ها و اشياء نيستند. هر امکان چون بذری است و جسم آدمی چون خاک زراعتي، هر بذری را که آدمی در گل وجود خويش بارور نمايد بعدها «خود» همان خواهد بود. بسته به اين است که اين بذر از کدام اقنوم باشد، «روح‌القدس» يا «ابليس»؟

آدم كه به ثمر رسيده باشد، بذر بارور شده و برآيند نظام يافته‌ای است ازمجموع اعمالی که انجام داده ومی‌دهد، درخت تناوری است که چاره‌ای از پذيرفتن ميوه خود ندارد، احتمال برکندن وتعويض نمودنش دشوارمی‌نمايد. اعمال ريز و درشت آدمی که به انجام رسيده، نه تنها در حافظه‌ي خودآگاه، بلکه درحافظه‌ي ناخودآگاه، در همه‌ي سلول‌های تن و همه‌ي اجزای روان، به حکمرانی می پردازند وکششی را ايجاد می نمايند که گاه کوشش خودآگاه آدمی را بی اثر می سازد...

دراين ميان آدم های «محو» بسيارند، خاکهای خشکيده‌ي سترون که به عذاب نازايی گرفتارند، لاشه‌ها يا جانوران انسان نشده، مايه‌ي ارتزاق اشرار، و بوته های بيگناهی‌اند که هيمه‌ي حکومت های دوزخی دور ونزديک تاريخ بوده وهستند...

                                                                                               علی طهماسبی

 


زیستن - 1 سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387

مرگ... معنای زندگی

به نظر می آید مسئله معنای زندگی، مسئله ای است که در مواجهه شدن با سختی ها و سخت ترین سختی ها یعنی مسئله مرگ، جدی تر مطرح می شود. اختصاصی هم به باسواد و بی سواد، فیلسوف و غیرفیلسوف، عارف و عامی ندارد. آلبر کامو می گفت: فوری ترین مسئله، مسئله معنای زندگی است. البته در جایی مطرح کرده و می گوید: قبلاً تصور می شد که فلسفه فقط به عالم عقول و علل اولی می پردازد؛ ولی واقعیت این است که فلسفه به عنوان تأمل عقلی باید به خود زندگی هم بپردازد.

برخی از فیلسوفان می گویند: خودکشی مهمترین سوال فلسفه است. چرا؟ چون به این سوال برمی گردد که آیا زندگی در مجموع ارزش زیستن دارد یا نه؟

کسی که واقعاً خودکشی می کند ولو اینکه فیلسوف هم نباشد، در مجموع به این نتیجه می رسد که زندگی اش ارزش زیستن ندارد. هیچ امیدی به تغییر و دگرگونی و تحول اوضاع درونی اش نمی بیند. لذا دست به خودکشی می زند. سؤال از خودکشی واقعاً به این سؤال برمی گردد که آیا زندگی با رنج ها و تلخی ها ارزش زیستن دارد یا نه؟ بخش عظیمی از ادبیات فلسفی روزگار ما به پوچی پرداخته است. قهرمانان بزرگ آثار سارتر و کامو و دیگران کسانی اند که به اوج پوچی رسیده و به بی معنا بودن زندگی دست پیدا کرده اند... فلسفه چه حرفی در این باره برایمان دارد؟ زیرا همه ما باید تجربه مواجه شدن با مرگ را از سر بگذرانیم...

 

                                                                     دکتر امیر عباس علی زمانی


مرگ - 1 دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387

الهیات مرگ

 

کتاب «الهيات مرگ» نوشته داگلاس داويس از سوي انتشارات کوانتينوم به زبان انگليسي در اروپا و امريکا طي ماه ژوئيه منتشر خواهد شد. اين کتاب با هدف ارائه کردن موضوعات فکري در فضاي مسيحي درباره مرگ، جهنم و بهشت و جايگاه از دست رفته آنها ارائه شده است. موضوع اميد يکي از مولفه هاي اصلي است که اين کتاب آن را مورد توجه قرار داده است. بخش نخست اين کتاب به موضوعات انجيلي و الهيات تاريخي و فلسفي پرداخته و تلاش مي کند موضوعات الهيات مرگ و محورهاي وابسته به آن را در تفکر و اجتماع مسيحيان اوليه که با فرهنگ يهوديت زندگي مي کردند شرح دهد. مطرح کردن مفهوم روح در رابطه با تفکر قرون وسطايي و جايگاه مرگ در اصلاحات الهيات نيز در اين کتاب مورد توجه نويسنده قرار گرفته اند.

در نهايت بخش دوم اين کتاب چند الگوي معاصر از الهيات مرگ را ارائه کرده است. بخش سوم کتاب «الهيات مرگ» به الگوي جهاني پرداخته است. جسم، استخوان ها و نفس زندگي، شهيدان، قربانگاه ها و نان زندگي، قضاوت زندگي و مرگ، براي رستگاري، خداوند مي دهد و خود مي گيرد، خالق زندگي، يکپارچگي و زندگي ابدي از جمله عناويني هستند که براي فصول اين کتاب انتخاب شده اند.

داگلاس داويس نويسنده اين کتاب استاد مطالعه دين در دانشگاه دورهام در بريتانيا است. وي تاکنون کتاب هاي متعددي درباره مرگ و ساير ابعاد مطالعات ديني با نگاهي به توانايي هاي خود به عنوان انسان شناس ديني و متاله منتشر کرده است.

 


آغاز... دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387

... قصد کرده بودم که همین ابتدا این حرف ها را بیاورم که قصد دارم این جا چه بنویسم و چه بگویم و ... که دیدم نمی شود و قرار نیست  اتفاق خاصی بیفتد و چیزخاصی نوشته شود و ... بدتر از همه این که به سیاق تمام خودشیفته های عالم وجود!! بنایم در این شروع دوباره نداشتن مخاطب است... و این که قرار نیست حرفی بزنم و جوابی بشنوم و دیالوگی شکل بگیرد و از این حرف ها... این جا در بهترین حالت جایی خواهد بود برای جمع آوری بعضی گویه ها و واگویه های شخصی ام درباره زندگی و تولد و مرگ که صدالبته با هر کسی تقسیم شان نخواهم کرد...

... این شد که دیدم بهتراست بی حرف پس و پیش شروع کنم تا ببینم چه می شود... خط مشی و روندی که طی خواهد شد البته تا حدود زیادی برایم روشن است اما به عمد می خواهم هر چه دراین جا رخ می دهد به همان وهم انگیزی و جذابیت و بی کرانگی و  رازآلودگی این سه مفهوم باشد: تولد و زیستن و مرگ... این مفهوم «دست ها» هم به مرور جایش و مفهومش روشن می شود...

حرف آخر این که: این جا قرار است بی واسطه- شاید هم بی دلیل- کمی درباره تولد، زیستن و مرگ فکر شود... در فاصله این هر سه، انگار فقط دستها- فقط دستها- هستند که همه چیز را در خود دارند... همین...


» عباس معروفی/ ملکوت
» نصور/ آرشیو مقاله های فارسی
» جستار / داریوش آشوری
» مصطفی مستور/ من دانای کل هستم
» مسعود بهنود/ مجموعه مقالات
» بالاترین
» روز آنلاین
» خبرگزاری مهر
» پرسا نیوز/ پرسش ایرانی
» قالب وبلاگ
RSS 2.0

Designed By ParsTheme